ضرورت و الزامات انسجام ملی

پس از خروج آمریکا از برجام و جدی‌تر شدن احتمال فروپاشی کامل این توافقنامه و نهایتاً بازگشت به شرایط تحریم‌ها، مسئولان مختلف و علما و خطبا، سخن از ضرورت افزایش انسجام اجتماعی در کشور راندند؛ همان‌طور که به درستی، پیش از این نیز در بزنگاه‌های مختلف، این ضرورت احساس شده بود.

انسجام یا همبستگی اجتماعی (social integration) یک مفهوم جامعه شناختی است. اگر بخواهیم انسجام اجتماعی را با مفهوم مخالف خود تعریف ‌کنیم، این پرسش را به طور ساده طرح می‌کنیم که چه‌چیز و چگونه باعث می‌شود که با وجود همه تنوع و تکثر فرهنگی و تعارض‌های ناشی از آن، تفاوت بینش‌ها، نگرش‌ها، خرده فرهنگ‌ها، رسوم، سنن، گویش، زبان و مذهب، نظم اجتماعی و انسجام جامعه حفظ شود؟ در واقع اگر انسجام اجتماعی نباشد، یک جامعه با وجود همه تعارض‌های فوق‌الذکر هر لحظه فرو می‌پاشد. بنابراین، انسجام اجتماعی را موقعیتی تعریف کرده‌اند که در آن همه افراد جامعه با تعهدات مشترک اجتماعی و فرهنگی با یکدیگر پیوند می‌خورند. این تعهدات مشترک اجتماعی در وهله نخست، حفظ مفهوم «ملت»، «منافع ملی» و «قلمرو ملی» است. انسجام اجتماعی، در واقع برپایه تمرکز و تغلیظ اشتراکات فرهنگی و ملی فراتر از زبان‌های محلی و رسوم قومی و حتی نژاد و مذهب و… به ‌وجود می‌آید.

به تعبیری دیگر، انسجام اجتماعی وقتی تحقق می‌یابد که اشتراکات ملی، بر همه اشتراکات محلی تفوق یابد،‌در عین حال که فرد فرد مردم، در مفهوم یک «ملت» به همه اشتراکات محلی بخش بخش سرزمین، عمیقاً و با درک و درایت احترام بگذارند. این ضرورت،‌آنگاه جدی‌تر و حساس‌تر می‌شود که مرزهای سیاسی، دقیقاً بر مرزهای قومی، زبانی، فرهنگی و مذهبی منطبق نباشد. به بیان دیگر، وقتی بیرون زدگی‌ها و فرورفتگی‌های فرهنگی و اجتماعی شامل قومیت، زبان، مذهب، رسوم و سنن در مرزهای رسمی و سیاسی، نمود داشته باشد، نیاز به عوامل انسجام بخش و همبستگی آفرین ملی، بیشتر محسوس و ضروری است.

اما زمینه‌ها و بسترهای زایش عوامل انسجام اجتماعی کجایند؟ انسجام اجتماعی در وهله نخست، درون نهاد خانواده حاصل می‌شود. این پدیده، درست مثل «جامعه‌پذیری» و «اجتماعی شدن» ـ که در مرحله نخست، کارکرد خانواده است ـ درون خانواده تولید می‌شود. کودک، درون خانواده باید احساس همبستگی با همه هم‌میهنان خود را بیاموزد و درونی کند. خانواده‌ای که خود، این احساس انسجام را نداشته باشد، هرگز نمی‌تواند پلی برای انتقال آن به فرزند باشد. بنابراین، در گام نخست، خانواده‌ها باید در این باب آگاهی و احساس مسئولیت داشته باشند و این آگاهی و احساس مسئولیت خود به خود به وجود نمی‌آید بلکه نیازمند احساس مسئولیت حکومت‌ها در آموزش آن است.

گام دوم برای ایجاد انسجام،‌ مجموعه نظام آموزشی از کودکستان تا دانشگاه است. نظام آموزشی باید، برنامه‌ای ساختارمند برای پررنگ کردن و برکشیدن «هویت ملی» در درون خود داشته باشد.

از عوامل اصلی انسجام اجتماعی، احساس تعلق است. احساس تعلق با شناخت و درونی شدن عناصر فرهنگی و تاریخی بوجود می‌آید. روند رشد و بالندگی ملی، احساس تعلق را در افراد جامعه بیشتر می‌کند. در کشوری که روبه پیشرفت و تعالی است، عناصر و اجزای جامعه، بیشتر احساس تعلق دارند و کشوری که به سوی عقب حرکت کند، احساس تعلق شهروندانش را به هویت ملی کمتر می‌کند و نهایتاً انسجام اجتماعی در آن تنزل می‌یابد و سست می‌شود.

اما مهمترین عواملی که موجب سست‌شدن انسجام اجتماعی می‌شود، یاس، ناامیدی از آینده، بی‌اعتمادی، احساس بی‌عدالتی، تبعیض و نابرابری است. کسی که در جامعه احساس تبعیض کند، خود را عنصری درجه دوم فرض خواهد کرد و در آن صورت، پیوندهایش با جامعه سست می‌شود. یاس و ناامیدی، بی‌اعتمادی و احساس نابرابری، به طریق اولی باعث سست شدن پیوند فرد و جامعه می‌شود. بنابراین تأکید دلسوزان و فرهیختگان جامعه بر ضرورت زدودن تبعیض، رابطه محوری، خویشاوند سالاری، رانت جویی و رانت خواری، آقازادگی و … از چهره جامعه، بر اساس احساس مسئولیت و نگرانی از سست شدن انسجام اجتماعی است. همان طور که ضعف عنصر «اعتماد» به عنوان اصلی ترین سرمایه اجتماعی، موجب فروریختن انسجام می‌شود. برخی مسئولان کشور از جمله آقای اسحاق جهانگیری، بارها به صراحت درباره خطر فروریختن اعتماد اجتماعی هشدار داده‌اند.

و اما در کنار «خانواده» و «نظام آموزشی» یکی دیگر از عوامل مؤثر و قوام‌بخش انسجام اجتماعی، رسانه‌ها هستند. رسانه‌ها، به عنوان قوی‌ترین ابزار اطلاعاتی و ارتباطاتی، بویژه در شرایط نوین و با استفاده از فناوری‌های پیشرفته، امکان انتقال عناصر، جاذبه‌ها، حساسیت‌های ملی و هویتی را فراهم می‌آورند که این امر به نوبه خود بر احساس تعلق به اجتماع و نهایتاً انسجام اجتماعی اثر می‌گذارد. به عقیده متفکران اجتماعی، یکی از وظایف اساسی رسانه‌ها، تأمین مشارکت بیشتر مردم در امور اقتصادی و ملی، افزایش دانش، مهارت و توان منسجم کردن عناصر اجتماع بر سر هویت ملی است. این امر، در رسانه‌های جدید که به نام شبکه‌های اجتماعی شهرت یافته‌اند، با سرعتی شتابان و تصاعدی رخ می‌دهد. در واقع، در شبکه‌های اجتماعی، برخلاف رسانه‌های کلاسیک سنتی، همه افراد جامعه عضو مؤثر و مؤلف رسانه محسوب می‌شوند. انتقال سریع داده،‌ تصویر، فیلم و صدا، می‌تواند در کوتاه زمانی یک ملت را از یک فرصت آگاه یا از یک خطر، برحذر کند. هرچند همین شبکه‌های اجتماعی، بالقوه می‌تواند عناصر مزاحم یا مضر با هویت ملی و انسجام اجتماعی را انتقال دهد، اما تجربه نشان داده است که این عناصر مزاحم، نه تنها اثری بر انسجام ملی نمی‌‌گذارد، بلکه برعکس روح جمعی و وجدان عاطفی جامعه را برای ابقاء، ابرام و تثبیت هویت ملی و انسجام اجتماعی، مصمم‌تر و متحدتر می‌کند.

نسخه مناسب چاپ

برداشت‌ها از تصمیم ترامپ!

۱ـ با نگاه به سخنرانی‌های ترامپ در دوران مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا، درباره پیمان برجام و دوران هشت ساله ریاست جمهوری «اوباما» و سیاست او با ایران، خارج شدن از برجام از سوی ترامپ چندان دور از انتظار نبود. ترامپ و همراهان او در کاخ سفید به خصوص وزیر خارجه‌اش ـ پمپو ـ و معاون امنیتی ـ بولتون ـ از افراطی‌ترین چهره‌های نژاد پرست در آمریکا شناخته می‌شوند که ریاست جمهوری هشت ساله اوبامای سیاه پوست را برای آمریکا یک فاجعه بزرگ تاریخی می‌شمارند. سیاست ترامپ محو و لغو همه تصمیم‌گیری‌ها و مصوبه‌های اوباماست که پیمان برجام یکی از آنهاست. همین سیاست درباره پیمان بین‌المللی زیست محیطی پاریس که اوباما آن را امضاء کرد و درباره طرح تعرفه‌های تجاری با چین، ژاپن و کشورهای اروپایی، تغییر همه جانبه سیاسی و بازگذاشتن دست اسرائیل برای هرگونه رفتاری با فلسطینیان و در منطقه خاورمیانه و… اجرا شده است.

محور اصلی تصمیم‌گیری‌های ترامپ، لغو حداکثری تصمیم‌گیری‌های دوران اوباماست. ترامپ را به خاطر شدت نفرت او نسبت به اوباما به عنوان اولین رئیس جمهور سیاه پوست آمریکا، نژاد پرست می‌نامند که نژاد پرستی او در به کارگیری ادبیات سخیف در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها آشکار است. خروج از پیمان برجام، بخش دیگری از سیاست ترامپ در ورق زدن دوران اوباماست.

۲ـ محمدبن سلمان ولیعهد سعودی، نتانیاهو نخست وزیر رژیم صهیونیستی و ترامپ رئیس جمهوری آمریکا مثلثی را شکل داده‌اند که در آن ترامپ دلارهای نفتی سعودی‌ها را می‌بلعد تا گسترده‌ترین قراردادهای فروش تسلیحات نظامی را با سعودی‌ها امضاء کند. اسرائیل و آمریکا چتر حفاظتی و امنیتی برای حاکمان ریاض ایجاد می‌کنند و این مثلث، تضاد و مقابله با جمهوری اسلامی ایران در خاورمیانه را اصلی‌ترین و مهمترین سیاست و برنامه استراتژیکی خود می‌داند. خارج شدن از پیمان برجام که مورد تأیید کامل و درخواست سعودی‌ها و نتانیاهو از ترامپ بود، مسیر عملکرد تخریبی مثلث سعودی، اسرائیل و آمریکا علیه ایران را گسترده‌تر کرده است. مرحله اول این سیاست تضعیف جمهوری اسلامی ایران با دو برنامه جنگ روانی ـ تبلیغاتی و همراه آن فشار اقتصادی از مسیر شدت مضاعف «تحریم‌»‌هاست. در این مرحله شعار سران این مثلث این است که ما با جمهوری اسلامی ایران سر جنگ نداریم، اما می‌خواهیم دولت ایران تغییر روش کامل دهد، دست از مداخله در امور دیگر کشورها در خاورمیانه به خصوص کشورهای عربی بردارد، اسرائیل را تهدید نکند، در سوریه پایگاه نظامی نداشته باشد، حقوق بشر را رعایت کند، حمایت سیاسی ـ مالی از فلسطینان نداشته باشد، حزب‌ا… لبنان را گروهی تروریستی بخواند، دست از حمایت از بشار اسد و تقابل با گروه‌های مسلح معارض با او بردارد و از یمن و مردم آن در زیر بمباران سعودی‌ها حمایت نکند. لیست بزرگ نتانیاهو و ترامپ از درخواست‌ها از جمهوری اسلامی ایران در یک کلام و در نهایت پذیرش تسلیم و تمکین به آمریکا و اسرائیل است. ترامپ و نتانیاهو معتقدند جمهوری اسلامی ایران توازن سیاسی ـ نظامی را در خاورمیانه به‌ ویژه در عراق، سوریه، یمن و لبنان به‌هم زده و با نزدیکی به مسکو، پیروزی روسیه در سوریه را تسهیل و محقق کرده است.

آمریکا و اسرائیل در سوریه شکست خورده‌اند. عربستان و اسرائیل در لبنان عقب‌‌‌ رانده شده‌اند و نتیجه انتخابات پارلمانی در لبنان شکست بزرگی برای آنها شده است. خارج شدن از برجام از سوی‌ ترامپ، کلید زدن رشد منحنی بحران در خاورمیانه توصیف شده است که از زورآزمایی جدید سیاسی، امنیتی و نظامی در مقیاس فزونتر و در نتیجه اضطراب و ناپایداری وسیع‌تر در سراسر خاورمیانه خبر می‌دهد.

۳ ـ در این مرحله دو روش علیه جمهوری اسلامی ایران با امضای خارج شدن از پیمان برجام از سوی ترامپ در دستور کار است: ۱ ـ جنگ روانی ـ تبلیغاتی. برای اجرای آن مدام، ایران با خبرهای منفی و تخریبی باید در صدر اخبار و رویدادها باشد.

اغلب رسانه‌هایی که با سرمایه‌ مالی صهیونیست‌ها و لابی «اِپک» در نیویورک اداره و مدیریت می‌شوند، همچنین شبکه‌های فارسی‌زبان در غرب با همکاری طیف عناصر ضدانقلاب اسلامی، ادامه جنگ روانی، خبری و تبلیغاتی علیه جمهوری اسلامی ایران را به‌عهده دارند. هدف، افکارسازی و فراهم آوردن زمینه‌های ذهنی علیه دولت مستقر در ایران است. در چند روز بعد از سخنرانی ترامپ و خارج شدن از پیمان برجام، چنان چهره‌ای از ایران در رسانه‌های غربی،‌ به‌خصوص شبکه‌های فارسی‌ زبان آن ساخته و پرداخته شده که «ایران» آشوب زده‌تر، بحرانی‌تر از سوریه و یمن و عراق و افغانستان و… است. مردم ایران با این روش رسانه‌های بیگانه آشنایی و تجربه آن را به یاد دارند که از همان اوایل پیروزی انقلاب، مدام اطلاع‌ از فروپاشی خیلی زود انقلاب و نظام در ایران می‌دادند.

بسیاری از مردم ایران به یاد دارند که در چند سال اول تشکیل جمهوری اسلامی، این جمله «جمهوری اسلامی به مویی بسته است!» از شبکه‌های فارسی‌زبان و رادیوهای بیگانه تکرار می‌شد، این بار با وسعت بیشتری جنگ روانی جدیدی علیه ایران را کلید ‌زده‌اند.

۲ـ بازآفرینی سیاست تحریم علیه جمهوری اسلامی ایران بعد از تصمیم‌ترامپ در خارج شدن از برجام است. سیاست تحریم از دیدگاه اغلب تحلیگران سیاسی، سیاستی نو و جدید نیست. این سیاست در دوران اوباما قبل از مذاکره برجام به‌صورت فراگیر و گسترده اجرا شد. اوباما سیاست تحریم‌ علیه جمهوری اسلامی ایران را فرماندهی می‌کرد. اغلب کشورهای اروپایی از جمله فرانسه، آلمان و انگلیس همچنین ژاپن و چین و روسیه را هم با خود همراه کرده بود. دولت اوباما ادعا می‌کرد که ۵۵ کشور جهان در اجرای سیاست‌ تحریم علیه جمهوری اسلامی ایران با او متحد و همراه شده‌اند. هر قطعنامه‌ای که نیاز بود در شورای امنیت سازمان ملل علیه جمهوری اسلامی ایران مصوب کردند، اما در نهایت سیاست تحریم فقط نتیجه «ایذایی» داشت و هیچگاه برای ایران شکننده نشد همین نتیجه چرخش به مذاکره و طرح گفتگوی ۱+۵ را موجب شد. آمریکا و همراهان غربی او اگر در سیاست تحریم

موفق بودند، هرگز طرح گفتگوی ۱+۵ را مطرح نمی‌کردند. اذعان به شکست سیاست تحریم از سوی «اوباما» در بیانیه او بعد از تصمیم ترامپ و خروج از برجام آشکارا آمده است. اکنون ترامپ اعلام کرده است تا ۶ ماه آینده طرح تحریم‌های «اولیه و ثانویه» را بار دیگر و با شدت افزونتر کلید خواهد زد.

در حالی که تا اینجای کار هیچ کشوری از تصمیم ترامپ در خارج‌شدن از پیمان بین‌المللی برجام حمایت نکرده است و فقط شیوخ قبیله‌ای حاکم در امارات و عربستان و رژیم صهیونیستی اسرائیل(نتانیاهو) همراهان ترامپ‌اند. مرکل، صدراعظم آلمان بعد از اعلام ترامپ در لغو برجام گفت: «اروپا دیگر نمی‌تواند برای حفاظت از خود به آمریکا متکی بماند. باید خودمان سرنوشتمان را در دست بگیریم.» نخست‌وزیر کانادا، گفت: «کنار حامیان برجام می‌مانیم و تصمیمات ما در «اوتاوا» گرفته می‌شود نه در واشنگتن.» مکرون رئیس جمهوری فرانسه می‌گوید: «به خاطر تصمیم ترامپ متأسفم، آمریکا همپیمان ماست، اما باید همه به قواعد پایبند باشیم. با مذاکره می‌توانیم فراتر از برجام هم برویم.» دولت‌های انگلیس، چین، روسیه و ژاپن هم به صورت رسمی و علنی با رد تصمیم ترامپ در خروج از برجام اعلام کرده‌اند که همچنان به این پیمان بین‌المللی تعهد دارند و با سیاست تحریم ایران همراهی نخواهند داشت.

بسیاری از تحلیلگران سیاسی تأکید بر انزوای ترامپ در تصمیم‌گیری عجولانه او دارند، اما همین تحلیلگران معتقدند از این زمان تا پایان خرداد جنگ روانی رسانه‌ای علیه ایران تشدید خواهد شد تا فضای سیاسی را در شدت تلاطم و بحران علیه ایران نگهدارند. مذاکره ایران با دیگر کشورهای عضو پیمان برجام به خصوص با کشورهای عضو اتحادیه اروپا تا پایان خرداد، دورنمای سیاست‌ها در روابط ایران با غرب منهای آمریکا را روشن‌تر می‌سازد. در این میان برخی از تحلیلگران سیاسی در آمریکا و در اروپا خطر بروز جنگ جدید در خاورمیانه ناشی از سیاست ترامپ را هشدار داده‌اند؛ جنگی که برای آمریکا خسارت مالی و جانی به بار خواهد آورد.

خانواده‌های آمریکایی از جنگ ویتنام تا اشغال نظامی افغانستان،‌ تا جنگ در عراق و سوریه خاطرات تلخ کشته‌شدن عزیزان خود را دارند. امروز جامعه آمریکا و بسیاری از جوامع دیگر، در شرق و غرب عالم از ظهور و بروز جنگی جدید بیزارند و هشدار می‌دهند. ترامپ و مشاوران نژادپرست او، گام به گام آمریکا را به سوی جنگی دیگر در خاورمیانه بحران‌زده هدایت می‌کنند.

نسخه مناسب چاپ

حرف اصلی این است

بخشنامه حقوق و دستمزد سال ۹۷ کارمندان و شاغلان و بازنشستگان توسط دولت ابلاغ شد.‏

در این باره گفتنی‌هایی هست که با تدقیق در آن شاید به بسیاری از مشکلات نظام برنامه‌ریزی و اجرایی کشور و نیز علت عدم رفع مشکلات حتی اجتماعی و علل توسعه‌نیافتگی جامعه ایران بتوان پی برد. ‏

در همان ابتدای بخشنامه آمده است که ضریب حقوقی اعضای هیأت علمی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی و پژوهشی و قضات ۵۹۳ر۲۵ و سایرین ۷۹۷ر۱ خواهد بود. لذا از آنجا که می‌دانیم ضرایب حقوقی نقش قابل توجهی در میزان حقوق پایه در نظام کارمندی ایفا می‌کنند، تفاوت ۱۴برابری این ضریب نشانگر شکاف قابل توجه در نظام حقوق و دستمزد و علت اختلاف حقوق این گروه با سایرین است.‏

در این بخشنامه البته تبصره دیگری هم وجود دارد که شبیه همین امتیاز است. وقتی به میزان کف و سقف حقوق بازنشستگان اشاره می‌شود کف حقوق یک میلیون و دویست ‌هزار تومان و سقف آن هفت برابر این رقم تعیین شده اما در تبصره این بند آمده: اعضای هیأت‌علمی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی و پژوهشی و قضات از شمول سقف حداکثر تعیین شده در این ماده مستثنی هستند. به بیان دیگر سقف ۸۴ میلیون ریالی برای این گروه از بازنشستگان عزیز برداشته شده است. البته تبصره‌ها و مستثنیات دیگری هم هست که اجازه می‌دهد حقوق‌های بالا همچنان امتیازات خود را داشته باشند و البته می‌دانیم که این محدودیت‌های اشاره شده مربوط به حقوق و مزایای ثابت است و به اینکه با همین بخشنامه بسیاری از مدیران و از ما بهتران با ردیف‌های دیگری که در فیش حقوقی آنان می‌آید می‌توانند همچنان حقوق‌های نجومی خودشان را داشته باشند، کاری نداریم و فعلاً به این موضوع نمی‌پردازیم و فقط به همین مورد خاص اشاره می‌کنیم که طبق همین بخشنامه، حقوق ثابت این گروه‌های عزیز، بدون توجه به سایر مزایا، اضافه‌کاری‌های ثابت انجام شده یا نشده، پاداش، حق مأموریت و فوق‌العاده و… که گاه تا دو برابر اصل حقوق هم می‌شود فعلاً مشمول سقف حداکثری تا هفت برابر هم نمی‌شود. فرض می‌کنیم در حالت حداقلی و خوش‌بینانه متوسط حقوق این عزیزان ده برابر همان حداقل تعیین شده یعنی ۱۲ میلیون تومان باشد. حالا حتی با این فرض حرف حساب این مقال چیست؟ این حقوق کمی بیشتر از دو هزار دلار است و رقم بسیار شگفتی هم نیست و اعضای هیأت علمی و پژوهشی و قضّات در بسیاری از کشورها حتی در همین کشورهای همجوار درآمدی بیش از این دارند. تازه بسیاری از این اعضای هیأت علمی پزشک و متخصّص هستند و در وزارت بهداشت خدمت می‌کنند که در بخش خصوصی چند برابر درآمد دارند. قضات هم اگر تأمین نباشند و حقوق مکفی نداشته باشند زمینه فسادپذیری در آنان، تقویت می‌شود و… این استدلال‌ها همگی درست هستند اما قابل قبول نیستند. علت آنکه قابل قبول نیستند هم نیاز به توضیح زیادی ندارد. اتفاقاً ریشه بسیاری از مشکلات کشور، از جمله توسعه‌نیافتگی، بی‌عدالتی، تبعیض، فقر، ناکارآمدی و حتی مشکلات اجتماعی و اقتصادی همین است که ما با بخشی دیدن مشکل و حل موردی پاره‌ای از نابسامانی‌ها، موجب رشد ناهنجاری‌ها و بروز مشکلات به مراتب وسیع‌تر و دامنه‌دارتر در بدنه اجتماع و عدم حل ریشه‌ای مشکلات و توسعه ‌نیافتگی عمومی شده‌ایم. اتفاقاً یکی از عوامل اصلی این پدیده جدا کردن بخش نخبگان و اصحاب قدرت و گروه‌های ذی‌نفوذ و راضی کردن آنها و ایجاد فاصله‌‌ای عمیق بین آنان و جامعه است. به همین خاطر چون این اقشار درباره مسایل و مشکلات اقتصادی، فقر و نابرابری، عدم تناسب درآمد و هزینه‌ و سختی‌های گذران زندگی اگرچه حرف می‌زنند و احتمالاً درک هم می‌کنند اما در عمل و در زندگی و معاش آن را لمس نمی‌کنند و با پوست و گوشت خود آن را حس نمی‌کنند لذا در مقام چاره‌جویی هم بر نمی‌آیند و در صدد برنامه‌ریزی برای حل مشکل هم نیستند و خطر دقیقاً اینجاست، چرا که: ‏

احساس سوختن به تماشا نمی‌‌شود

آتش بگیر تا که بدانی چه می‌کشم

‏از اینکه جامعه دانشگاهی لابی قدرتمندی در مجلس و دولت دارد (چون بسیاری از این عزیزان عضو هیأت علمی هستند) و چون جامعه پزشکی قدرت لابی بالایی از جمله در همین مجلس دارد و البته در مراکز بالای قدرت در دولت و… و چون دستگاه قضا هم… و چون بسیاری از مدیران عامل و افراد صاحب نفوذ و سرشناس و نزدیک به قدرت هم… و به همین خاطر مشکلات گروه خود را می‌بینند و ضمناً چون در مقام تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی هم هستند به حل مشکل خود بپردازند یا چون وزارت نفت خود را به فرض، مالک نفت می‌داند یا فلان وزارتخانه و بهمان بانک و… هرکدام به دلیل دسترسی بیشتری که به مراکز قدرت دارند مشکلات گروه خود را حل کنند روندی شکل می‌گیرد که جدای تبعیض و بی‌عدالتی که در ذات و نهاد آن وجود دارد خسارت بزرگتری هم بر جای می‌گذارد وآن عدم اهتمام بخش تصمیم‌ساز و نخبه و جریان‌ساز و حتی برنامه‌ریز و مؤثر کشور برای حل مشکلات وسیع توده مردم است. وقتی فرد نخبه دانشگاهی یا نماینده مجلس یا فلان قاضی و بهمان مدیر می‌پذیرد که فقط با ده برابر حداقل حقوق می‌توان سر کرد و البته حرف نادرستی هم نیست، چگونه می‌تواند درآمدهای به مراتب کمتر از این را برای سایر مردمان کافی بداند؟ وقتی فردی حتی یک هشتم مرارتی را که آن کشاورز یا حاشیه‌نشین یا کارمند جزء یا کارگر روزمزد و قراردادی و پیمانی می‌کشد، برای خود قابل تحمل نمی‌داند و حس نمی‌کند چگونه می‌تواند با او همذات‌پنداری کرده و برای حل مشکلش، تمام‌قد پا پیش بگذارد؟

ما نه در این دولت، بلکه تقریباً در اکثر دولت‌های بعد از انقلاب متأسفانه به جای آنکه به فکر اصلاح ساختاری مشکلات کشور باشیم، با بخشی‌نگری و مسکّن‌های موقتی و به‌صورت انتزاعی و موردی و گاه بسیار ناعادلانه و غیرمنطقی روزگار گذراندیم و به همین خاطر هر روز بر پیچیدگی مسائل و مشکلات کشور افزوده‌‌ایم و همین عدم اصلاح ساختار، فاصله‌های طبقاتی را زیاد، بهره‌وری کل را کم، سرمایه اجتماعی را نومید، منابع مادی و معنوی کشور را تلف، عدالت اجتماعی را فراموش، بدنه دولت را چاق و کم‌اثر، بخش خصوصی واقعی را از میدان به‌در، بدهی‌های دولت را زیاد، برنامه‌ریزی را سخت و روند توسعه اقتصادی اجتماعی را کند کرده است. این بسیار بد است که حاکمیّت و دولت حق آنها را که به او نزدیکند یا به او دسترسی دارند یا بهتر بلدند حقشان را بگیرند و صدای بلندتری دارند، بدهد و حق اکثریتی را که چنین قرابت و قدرت و فریادی ندارند نادیده بگیرد یا چون نمی‌تواند، ندهد.

حرف و سخن و درد اصلی این است.‏

نسخه مناسب چاپ